داریوش شایگان

داریوش شایگان

 

داریوش شایگان (۱۳۱۴، تهران) فیلسوف معاصر ایرانی است. غالب آثار شایگان به زبان فرانسه و در حوزه فلسفه تطبیقی است. غیر از آن او رمانی با عنوان «سرزمین سراب‌ها» منتشر کرد که برنده جایزه انجمن نویسندگان فرانسوی شد. در سال ۲۰۱۱ جایزه مدال بزرگ فرانکو فونی به ایشان تعلق گرفت. همچنین جایزه بزرگ فرانکو فونی در سال ۲۰۱۲ از آن شایگان شد.

منظومۀ فکری فیلسوف بازیگوش

                                     محمد منصور هاشمی

اگر تقسیم بندی مشهور آیزیا برلین را از اندیشمندان در کتاب متفکران روس به خاطر داشته باشیم و آثار داریوش نخبگان را پیش چشم،قطعاً تأئید خواهیم کرد که او از قماش خارپشتهای نظام ساز نیست که یک چیز بزرگ می دانند،بلکه در زمزۀ گروه دوم است: روباه ها. آثار او آثار نقاد نکته سنج و ظریفی است که چیزهای بسیار میداند و از باغی گلی چیده است.بسیار خوانده است و وسیع و با ذهن باز نگریسته است و پذیرا.نه تنها دلبسته نظام ومسلک خاصی نیست،اساساً دلبسته نظام و مسلک بنظر نمی رسد. همواره با نحوی گشودگی و انفتاح با موضوعات مختلف و مسائل و مکاتب گوناگون مواجه می شود و آنچه می گوید و می نویسد هم بیشتر نقادیهای ژرف نگرانه است تا تئوری پردازی های بزرگ؛ نقادیهایی ناظر به واقعیات ملموس که گاه حتی با طنز و تسخری چشمگیر تصویر و ترسیم می شود.با این تفاصیل شاید صحبت کردن از ((منظومه فکری)) او غریب بنظر می رسد. اما به گمان من-که اغلب آثارش را بارها خوانده ام- در پس پشت آثار گونه گون و جزئی نگرانه او،هم می توان موضوع و مسألۀ اصلی و واحدی را تشخیص داد و هم می توان منظومه ای از اندیشه ها را بازیافت که حول آن موضوع و مسألۀ اصلی تکوین یافته است. منظومه ای سازوار و قابل توجه. در این مقاله می کوشم به اجمال و اختصار و با بیانی ساده تصویری از آن منظومه-آنگونه که آن را می بینم و درمی یابم-به دست بدهم.

سیاره های این منظومه همان مفاهیمی است که شایگان ساخته و پرداخته است مفاهیمی که چه با او موافق باشیم و چه مخالف نه می توانیم اهمیتشان را انکار کنیم و نه می توانیم هوشمندی سازنده شان را نادیده بگیریم. این مفاهیم کلید هائی است بری توصیف و توضح مسأله ها-آنطور که شایگان آنها را می ببیند- و احیاناً یافتن پاسخها.کنار هم نهادن و بازسازی منظم این مجموعه مفاهیم- که شاید در نگاه اول پراکنده یا نامرتبط به نظر برسند- راهی است برای رسیدن به این منظومۀ فکری. اما پیش از پرداختن به مجموعه آن مفاهیم و ورود به آن منظومه می توان به این پرسش مقدر پاسخ داد که ستاره این منظومه- یعنی مسأله محوری وهمیشگی آن-چیست. ستاره این مجموعه چیزی نیست جز فرهنگ.مسأله  اصلی شایگان-چنانکه در ادامه این مقاله و با مرور مفاهیم بر ساخته او مشاهده خواهیم کرد- از آغاز تا اکنون فرهنگ بوده است؛ فرهنگ و هویتها و تفاوتهای فرهنگی. به نحوی که می توان داریوش شایگان را فیلسوف فرهنگ خواند.

این دغدغه از همان آثار اولیۀ نویسنده شان که بیشتر صبغۀ تحقیقی دارند هویداست. از ادیان و مکتبهای فلسفلی هند که در آن از ((حسن تفاهم)) میان فرهنگها سخن به میان می آید و نویسنده در جای جای آن می کوشد همسخنی و همدلی فرهنگ سنتی هند را با فرهنگ سنتی اسلامی- به رغم ناهمزبانی- نشان دهد؛از آئین هندو و عرفان اسلامی- رسالۀ دکتری شایگان- که در آن تلاش داراشکوه برای به گفتگو واداشتن دو فرهنگ هندو و اسلامی بررسی و ارزیابی می شود.مسأله او از همان زمان فرهنگ است و وجوه اشتراک و افتراق فرهنگها. او در این آثار البته سخت دلبستۀ فرهنگهای سنتی است وهمسخنی های آنها. اما این دلبستگی خوشبختانه نه سبب می شود او دریافت شباهتهای فرهنگهای سنتی روش و منش علمی را کنار بگذارد و نه موجب می شود مفتون و محبوس آن بناهای با شکوه کهن بماند و به درک دنیای جدید راه نبرد. در واقع دیری نمی گذارد که او می دریابد این فرهنگهای کهن اینک معارضی دارند که خود فرهنگی است بالنده و باشکوه، فرهنگ متجدد غرب.

تأمل در نسبت  این فرهنگ با فرهنگهای کهن سرآغاز تأملات نقادانۀ شایگان است. در واقع به تعبیر متداول امروزه می توان گفت موضوع تأملات او نسبت سنت و تجدد است  و وجود مغایریت آنها به مثابه دو فرهنگ .یک وجه این قضیه نسبت فرهنگ متجدد است با فرهنگ سنتی به نحوکلی به معنای که فرهنگ سنتی خود غرب را هم شامل می شود.از این حیث است که نسبت مسائلی مانند تجدد با خاطره ازلی و دنیاگردی با معنویت جویی بطور کلی در آثار شایگان پدیدار می گردد و او ضمن اذعان به عظمت این فرهنگ جدید می کوشد شأن ارزشهای فرهنگهای سنتی را یادآور شود  و به نقادی فرهنگ جدید بپردازد. این البته کاری است که خود غربیان فراوان کرده اند و هرچند بخش مهم وقابل توجهی از کار شایگان است،بخش اصیلی که جزء منظومه فکری خاص او قرار بگیرد نیست.تأملات نقادانه او در وجه دوم قضیه مذکور است که بخش بدیع و اصیل کار  او را شکل                   می دهد.این وجه تفکر در نسبت فرهنگ غالب و قاهر تجدد است هویتهای پیرامونی ای که در فرآیند ایجاد تجدد نقشی نداشته اند و سنتهایی که این تجدد نه زاده خود آنها که زائده ای بر آنهاست.شایگان به مثابه نماینده فرهنگی سخت ریشه دار اما در بازی جدید روزگار،پیرامونی در                         می یابد که وظیفه و رسالت اصلی او غور در همین وضع است. وضعی که اندشمندان سنتی این فرهنگهای ریشه دار از درک و هضم آن ناتوانند و اندیشمند فرهنگ جدید نسبت به آن بی التفات و بی اعتنا.

تصور میکنم مفاهیم مهمی که شایگان ساخته و پرداخته جملگی نمایاننده همین وضع و حال اند ومنظومه فکری حاصل از آنها منظومه ای است در تبیین نسبت فرهنگهای سنتی حاشیه تجدد با آن.

نخستین مفهوم این منظومه(نخستین به معنای تقدم وتأخر منطقی و نه الزاماً مطابق با توالی تاریخی بر ساخته شدن مفاهیم) می تواند مفهوم ((تعطیلات در تاریخ )) باشد.

داریوش شایگان در زمرۀ آن گروه از اندیشمندان ماست که فاصله تاریخی ما و دنیای متجدد را به رأی العین دریافته و لمس کرده اند. فرهنگ سنتی ما با فرهنگ سنتی غرب پیش از تجدد تفاوتهای زیادی داشته است،اما این تفاوتها از سنخ تفاوتی نیست که اینک میان فرهنگ متجدد با دیگر فرهنگها هست.در غرب- به علل مختلف- اتفاقی حادث شده است که دیگر فرهنگها از آن غایب بوده اند. نوزایی و در پی آن نهضت اصلاح دینی و بالاخره روشنگری و در یک کلام تجدد. بخش                               خیره کننده و سرنوشت سازی از تاریخ بشر در جایی رقم خورده است که ما مردمان فرهنگهای پیرامونی در آنجا حضور نداشته ایم. گویی به تعبیر هگلی روح زمانه به آنجا منتقل شده بود و پیش می رفته است در حالکیه که ما در بی خبری به سر می برده ایم. فرهنگهای پیرامونی صرفاً آن هنگام از این خواب بی خبری بیرون آمدند-یا به بیان دقیق تر بیرون آورده شدند-که فرهنگ جدید با قدرت خود بر آنها تحمیل کرد.در این فاصله فرهنگ ما و فرهنگها همانند آن انگار در ((تعطیلات تاریخ)) به سر برده اند.حال که تعطیلات تاریخی،ناخواسته،تمام شده،فاصله ای هست میان آگاهی مردمان سنتی این فرهنگهای پیرامونی با آگاهی مردمان متجددی که سیر تاریخ ایام اخیر را رقم                           زده اند.شاید دوست می داشتیم همچنان بی اعتنا و فارغ البال به خواب خرگوشی خویش ادامه میدادیم اما تجدد، بی رحمانه خود را بر ما تحمیل می کند. تجدد چنان بزرگ شده که راه تنفس فرهنگهای پیرامونی را تنگ می کند و دیگر نمی توان نادیده اش گرفت.این امر به کشمکش فرهنگ غالب و فرهنگ های پیرامونی می انجامد وماجراهای جدیدی را در عرصه های روانی واجتماعی این فرهنگهای پیرامونی پدید می آورد.گاهی این تقدیر تاریخی به ((توهم مضاعف)) می انجامد،توهمی که در طی آن اهل این فرهنگها از سویی تصور می کنند که ماهیت فکر غربی را می شناسند و آن را به کنترل خویش در می آورند و با تسلط بر آن عناصری را که مطلوب می یابند برمی گزینند و از سوی دیگر تصور می کنند می توانند فرهنگ خود را دست نخورده حفظ کنند.این توهم مضاعف به دو صورت غربزدگی و بیگانگی از خود بروز می یابد.گاهی هم به پدیده های عجیب و پیش بینی ناپذیری می انجامد که نه از عقلانیت نقاد جدید حاصل شده و نه ریشه در ارزشهای فرهنگهای کهن دارد.مفهوم دیگری که شایگان عرضه می کند ناظر به همین پدیده هاست.((موتاسیون)) تاریخی-فرهنگی.

تعبیر موتاسیون را شایگان از زیست شناسی وام می گیرد اما در عرصه فرهنگ شناسی تاریخی به آن معنای خاص می دهد.فاصله تاریخی فرهنگهای پیرامونی با فرهنگ جدید بالقوه مستعد پر شدن با موتاسیون است.موتاسیون برآمدن صورتی جدید است که با سلسله علل پیشین ارتباط مستقیمی ندارد و خود نقطه عطف سرآغاز سلسله ای نو است که می تواند به هر صورت نامحتملی جلوه گر بشود.(( رند وارونه)) از حیث روانشناختی و بروز ((تاریک اندیشی جدید)) از حیث جامعه شناختی می تواند جلوه هایی از چنین موتاسیونهایی باشد. البته موتاسیون-چنانکه خواهیم دید-ممکن است به صورتهای پیچیده تری هم جلوه کند.

تأمل در وضع روانی مردمان فرهنگهای پیرامونی به سومین مفهوم مهم بر ساخته شایگان                               می انجامد(اسکیزوفرنی فرهنگی).این بار شایگان تعبیری را از روانشناسی وام می گیرد و به آن معنایی ویژه در فرهنگ شناسی تاریخی می دهد.اسکیزوفرنی فرهنگی وصف الحال انسانهایی است که میان سنت ومدرنیته گرفتار مانده اند.معلق میان خدایان از دست رفته و خدایان هنوز،ارزشهای گذشته و ارزشهای آینده. از حیث تاریخی و فرهنگی مصداق از اینجا مانده و از آنجا رانده.اسکیزوفرنی فرهنگی علامت حالتی بیمارگون است.بیماری زیستن در مغاک میان                        ((اپیستمه ها))(به تعبیر فوکو) یا (( پارادیم ها)) ( به اصطلاح کوهن).این بیماری گاهی بصورت تعلق خاطر بیمار گون به گذشته و سنت بروز می یابد و گاهی انزجار از آن.گاهی در لباس شیفتگی مفرط به فرهنگ جدید پدیدار می شود و گاهی نفرت از آن وخلاصه در آن واحد حالتهای دو گانه ای را سبب می شود از قبیل سنت ستایی و سنت گریزی و غرب زدگی و غرب ستیزگی و به همین ترتیب.

همزاد این اسکیزوفرنی فرهنگی بروز انواع دیگری از مشکلات فرهنگی است که شایگان یکی از آنها را بروز (( حوزه کژتا بی ها))(Ie champ des distortions )می نامد. کژتابی هم حاصل بیماری است و هم علت تشدید کننده آن. در حوزه کژتابی مفاهیم معنای اصلی خود را از دست می دهند وتصاویر معوجی می شوند بی بهره از واقع نمایی.بدین ترتیب((حسن تفاهم)) میان فرهنگها جای خود را                   به (( سوء تفاهم ))های رفع ناشدنی می دهد.درک نکردن فاصله های تاریخی و تفاوتهای فرهنگی باعث می شود بازتاب مفاهیم مدرن در ظرفهای سنتی از حیّز انتفاع ساقط و از معنا تهی باشد و انعکاس معانی سنتی در آئینه های مدرن سطحی و تصنعی.

یکی از نمونه های چنین وضعی،امری است که شایگان آن را (( روکش کاری))(placagc) می خواند. روکش کاری آشتی دادن ظاهری مفاهیم ومعانی مدرن و سنتی است. گرفتن سطوح ظاهری است فارغ از دریافت ریشه های عمیق.یافتن اندک مناسبتی میان امور جدید و قدیم و پیوند زدن آنها با یکدیگر که حاصلی ندارد جزء سوء تفاهم ها و ناکامی های تازه. روکش کاری در واقع فعلیت یافتن کژتابی هاست در عرصه عمل که به دو صورت متحقق می شود: روکش کردن کردن جهان بینی کهنه بر زمینه ای مدرن یا بالعکس روکش کردن جهان بینی ای مدرن بر زمینه جامعه ای سنتی و در هر حال نشانه ای است از درنیافتن فاصله واقیعتها و اندیشه ها.

اما این روکش کاری ها-ولو به نیت خیر-راه به جایی نمی برد و از حوزه کژتابی ها تصویر راست و درستی در نمی آید. در این فرآیند ستیز ظاهری با تجدد غربی و دلبستگی سطحی به سنت ماجرای پیچیده ای رخ میدهد که شایگان آن را (( غربزدگی ناآگاهانه))(I,occidentalisation inconsciente) می خواند. در این وضع اهل فرهنگی پیراونی نمی دانند و نمی بینند که در حقیقت از فرهنگ جدید بازی خورده اند و ناخواسته پایبند آن شده اند. در حالیکه با تحلیل افکار و اعمال بسیاری از این مردمان می توان نشان داد ((غرب زدگی ناآگاهانه))،(( صورت ما تقدم ادارک آنها از جهان)) (form a pripri de la vision du monde) است. درایت فقدان اگاهی تاریخی آنها به رغم میل خود دچار قهر و غلبه تجدد شده اند و از قضا به علت عدم اگاهی دچار سخیف ترین و سطحی ترین جنبه های آن هم شده اند.اگر در دنیای متجدد برای این جنبه ها پادزهر نقادی هست و این جنبه را مهار می کند،در این فرهنگهای پیرامونی آن محصولات بدون پادزهرهایش آمده است و به ضرر آن فرهنگها عمل می کند.یکی از وجوه بروز اجتماعی این غربزدگی ناآگاهانه وضعی است که شایگان آن را (( ایدئولوئژی شدن سنت))(ideologisation de la tradition)می نامد.مفهوم مهمی که می تواند در تحلیل بسیاری از پدیده ها در کشورهای حاشیه متجدد به کار بیاید.

ایدئولوژی شدن سنت در بردارنده دو مفهوم است:سنت وایدئولوژی.سنت برای شایگان که کارش را در جوانی بر اساس مبانی سنت گرایانه آغاز کرده ،به رغم دور شدن و از سنت گرائی،همچنان واژه ای است مثبت.سنت نماینده اصالت و عمق و ریشه داری فرهنگ است. اما ایدئولوژی واژه ای است دال بر ((آگاهی کاذب)) و نظامی بسته که حقیقت را پیشاپیش نزد خود می داند ونسبت به هر نقد ونظری ناپذیر است.غرب متجدد پدید آورنده برخی ایدئولوژیها نیز بوده است،اما این ایدئولوژیها در فضای عقلانیت نقاد نمی توانند میدان دار ویکه تاز باشند.در عوض همین ایدئولوژیها به ویژه با روایتهای چپ شان_در پیوندی نامیمون با بقایای بینشهای اساطیری پدیده ای شگفت ایجاد می کنند.سنت ایدئولوژی شده،این پدیده دیگر سنت نیست بلکه بصورت خاصی از ایدئولوژی است با همه معایب ایدئولوژی ها به نحو کلی.با اید ئولوژی شدن،دین و سنت جنبه قدسی و معنوی خود  را از دست                    می دهند. از پیوند زهد خشک صورت و قشر آنها هم زاهدان خشک آگاهی کاذب ایدئولوژی ها برگ وبار سبزی حاصل نمی شود.پدیده هایی همانند بنیاد گرائی که از همه مزایا و محاسن معنوی واخلاقی دین های سنتی محروم اند و به خشونت و دیگر معایب ایدئولوژی های رادیگال آغشته،محصولات این فرایند اجتماعی-سیاسی نامطلوب اند.

این توصیفی است که مفاهیم شایگان از وضع ما به دست می دهد،وضعی فرو بسته.اما شایگان نا امید نیست و هرچند خوشبختانه عادت ناخوشایند نسخه تجویز کردن برای مشکلات فکری و تاریخی را ندارد در منظومۀ فکری اش مفاهیمی را می توان یافت حاکی از نحوه راه حل برای بیرون شدن از این تنگنا. به نظر شایگان راه رهایی آگاهی است.اگر مثلاً در سطح روانشناختی اسکیزوفرنی فرهنگی را بپذیریم می توانیم با آن کنار بیاییم و مهارش کنیم. باید بدانیم که اسکیزوفرنی فرهنگی بصورت دیگری در خود غرب متجدد هم وجود داشته است و وجود دارد.باید آگاه شویم که در ((عصر دو رگه سازی همگانی)) هستیم. در سطح فردی و روانی ناگزیریم با کنار هم قرارگرفتن ((سطوح مختلف آگاهی)) که حاصل وضع پست مدرن کنونی است کنار بیاییم و در سطح اجتماعی هم پلید دست از سودای جستجوی هویتهای ناب فرهنگی برداریم و همزیستی هویتهای گونه گون را در امتداد هم فبول کنیم. روی دیگر افسون زدایی بی محابای تجدد((افسون زدگی جدید)) است. برای رهایی از افراطها و تفریطها و رسیدن به تعادل،مردمان دنیای متجدد باید ((سهم روح)) را ((باز پس دهند)) وآن((قاره گمشده)) را دوباره ((کشف )) کنند.ساکنان فرهنگهای پیرامونی هم ناگزیرند درک کنند برخی ارزشهای مدرن در حوزۀ عقلانیت و مدنیت نه ((امور زینتی))که ((نیاز)) های زیستن در دنیای کنونی اند و صرف نظر کردن از آنها نه به غلبه بر مدرنیته که به بازی خوردن از آن می انجامد و حاصلش نه معنویت که جهالت است.از سویی باید به ((گفتگوی فراتاریخی)) سنتها گوش سپرد و از سوی دیگر به تمهید مقدمات برای ((گفتگویی فرهنگها))ی فعلی پرداخت.این هر دو نوع گفتگو نیاز مبرم بشر جدید است.همچنین در سطح فردی و اجتماعی باید تکثر را پذیرفت. به ((هویت چهل تکه)) تن داد و نقش ((مهاجر سیار)) را بر عهده گرفت.ما خواسته یا ناخواسته در عصر((مرقع کاری))(bricolage) فرهنگی قرار داریم و نباید فراموش کنیم که این بازی دو صورت می تواند داشته باشد((ایدئولوژیک)) و ((بازیگوشانه))(Ludique). روشن است که ضرورت دارد از صورت نخست که همه حقیقت را نزد خود می پندارد و نهایتاً فاجعه به بار می آورد پرهیز شود. می توان سرخوشانه به ((مرقع کاری بازیگوشانه)) دل سپرد.

بدین ترتیب دایره کامل می شود و منظومه فکری شایگان که با تاریخی نگری آغاز شده بود در تکثر فرهنگی معتدلی سازگار با مدرنیته به انجام می شود،منظومه ای که در آن جز برای رادیکالیسم برای همه چیز دیگر جا هست.

شایدآنها که بیشتر دغدغه صدق و کذب دارند و این تکثرگاه شکاکانه را بر نمی تابند مفاهیم اخیر را غیر قابل تحقق بدانند. اما گمان می کنم دست کم نفر هست که نمونه تحقق چنین اندیشه هایی است.او کسی نیست جز خود متفکر گرانمایه ما استاد دکتر داریوش شایگان.از وقتی به لطف بزرگواریش بخت آشنایی با او را یافت با (( فیلسوف خندانی))آشنا شدم که دقیقاً به مرقع کاری بازیگوشانه مشغول بوده و هست.دلبسته فرهنگهای گوناگون است.شیفته سنتهای کهن است و در عین حال کاملاً متجدد. هم عاشق فرهنگ و هنر اسلامی و هندی و چنی است هم دوستدار فرهنگ و هنر جدید.

در عین دانایی،شنوا وپذیرا. او به راستی دارای هویتی چهل تکه است و خود نمونه متفکر و مهاجر سیار.مطلبق تصویری که ما از حکیم داریم،حکیم کسی است که خود تحقق و تجلی اندیشه هایش باشد.به این معنا او حکیم است:حکیمی هم شرقی و هم غربی.

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.