- هامون ایران - http://www.hamooniran.com -

روش‌شناسی در علوم انسانی ایران؛ یک سرگردانی تاریخی: مقاله ای از سیدرضا شاکری

روش‌شناسی در علوم انسانی ایران؛ یک سرگردانی تاریخی

دکتر سیدرضا شاکری

نویسنده و پژوهشگر

دیری است در کشور ما از روش شناسی در علوم انسانی و اجتماعی گفته می شود. آن چونان یک مشکل اساسی انگاشته شده و تب و تاب برای راه حل دادن در این باب رو به فزونی است. برخی بر این علوم خرده می گیرند که روش شناسی ندارند که نتیجه پژوهشها و بررسی های آنها به سلیقه ای شده و به شخصی شدن می انجامد. و از آن روی که کار علمی از ارارده و ذوق افراد مستقل است می تواند مورد داوری و ارزیابی قرار گرفته و نتایج عینی و مفید بتوان از آن گرفت. سطح دیگری از این چالش درونی تر است یعنی با منطق درونی استدلال می کنند که مشکل علوم انسانی روش شناختی است. چنین انگاشته می شود که علم از مبانی، روش و تجزیه و تحلیل و نتایج تشکیل می شود. یعنی روش شناسی را حلقه مفقوده در این زنجیریه می دانند. اگر روش نباشد مبانی و و مسئله از بدنه و داده ها جدا شده و هر بخش راه خود را می رود. و در سطح سوم نزاع در درون علوم انسانی است. رشته های مختلف علوم انسانی تفاهم روش شناختی ندارند و در تحقیقات خویش همواره در این زمینه اختلاف داشته و در ارزیابی و داوری در باب پژوهش های همکاران خویش دچار چالش می شوند. این سطوح سه گانه در نوشته ها و تحلیل ها ابعاد جزی تر یافته و تفصیل می یابند.

آنچه در این نوشتار در نسبت روش شناسی مورد تامل قرار می گیرد تاکید بر مقدمات بحث از روش است. آن به غایات و بنیان های علوم انسانی و به تبع آن به انتظاراتی که از آنها ایجاد می شود باز می گردد. هدف علوم طبیعی شناخت جهان طبیعت و عالم ماده از طریق دستیابی به قوانین طبیعت و استخدام نیروهای آن برای رفع مشکلات مختلف زندگی بشر است. بیکن و نیوتن و سپس به طرزی عمیق تر رنه دکارت از قوانین طبیعت گفتند؛ مجموعه ضوابطی که اگر بشر آنها را شناخته و بر اساس آنها دانش خود را استوار گرداند سبب سروری بر عالم خواهد شد. پس علمی موفق و درست می نماید که بتواند تعهد خود را به قوانین طبیعت که ضامن درستی نتایج علم است، عملا نشان بدهد و هر علمی این راه را نپوید شکست می خورد. تاریخ علم جدید این را تایید می کند. خیلی زود و تنها پس از طی چند سده نتایج علوم نوین و مزایای آن برای زندگی بشر نمایان شد و میل به توسعه علمی همچون نات دهنده ای بیطرف و پر از امکانات در خدمت نیروی دیگری به نام سیاست قرار گرفت. به بیان رضا داوری دو نیروی مدرنیته یعنی علم و سیاست جهان تازه را پیش بردند.

اما تاریخ همروزگار جهان نشان داد در پی این شتابندگی علم  پیامدهایی ببار آمد که از هدف علوم یا دست کم از انتظارات و خواسته های انسان فاصله گرفت. در حقیقت علم اثبات کرد که از استقلال درونی برخوردار است و نمی توان آن را گزینش نمود. علم و فکر مدرن تکنولوژی را در پی آورد که مصایب خود را نیز بر انسان غالب کرد. انسانِ تنها، رفاه زده، بی آرمان، تهی از خوشبختی و اسیر زندگی بی معنا و فاقد معنویت ارام و آهسته به واسطه تبهگنی همدستی علم و سیاست بر کنار از معنا و معرفت آگاه شد. در حقیقت آن توازنی که یونانیان در دو میل اساسی انسان یعنی میل به زندگی و میل به معرفت و معنا دیده بودند در مدرنیته سخت آسیب دید. علوم انسانی در پس این ناتوانی و سرگردانی بشر پدید امد و پا گرفت. این علوم به غم خواری بشر آمدند و به دنبال ساماندهی به آن آسیب ها برآمد. از سوی دیگر علوم انسانی در دوران پیش از علم تجربی و طبیعی جدید به معرفت و معنا می پرداخت و به زندگی بشر جهت و هدف می داد. یعنی دارای تباری تاریخی نیز بود.

از منظر دیگری که بنگریم متوجه می شویم که مدرنیته به مثابه نظم و عالم جدید شدیدا تک محور و یک مرکز بود. بدین صورت که اساس حیات و عالم هستی را با معادله سوژه-ابژه تفسیر مر کرد. با این نظام شناختی به تدریج منظومه علومی شکل گرفت و توسعه یافت که کاملا تک خطی بود. یعنی هر گونه تغییر، ترقی و پیشرفت بشر و جامعه را از یک مسیر واحد و خاص مرجعیت می بخشید. بر این انگاره تک خطی در مناسبات سیاسی برآمده از آن چیزی به نام استعمار برآمد که مبتنی بر ابژه کردن آسیا و آفریق و امریکای لاتین بود. پس علوم انسانی و اجتماعی با این استعاره در میان این جوامع پا گرفت که از سنت های علمی و فکری آنها بیگانه و بریده بود. بحران علوم انسانی در ایران کنونی تا حد زیادی معلول این وضعیت است.

اما با زوال مرجعیت استنادی مدرنیته و فروپاشی استعمار در اثر نهضت های مقاومت و جنبش های ملی زمینه بروز و آشکار شدن شرایط جدید برای تحول علوم انسانی فراهم شد. امام مهمترین عامل در این زمینه زوال تک محوری علمی در علوم انسانی بود. با آشکار شدن امکانات جوامع استعمار شده در گفتگو با علوم انسانی اروپایی زمینه های نقد و در نتیجه مشارکت در شکل یابی علوم انسانی پسامدرن و پسا استعماری فراهم گردید. علوم انسانی پسامدرن در فضای سنت های تاریخی آن مجددا و در اثر گفتگو با گذشه میل به معرفت و معناداری زندگی انسان را پی گرفت. اکنون علوم انسانی و اجتماعی همزمان دغدغه کاهش آسیب های زندگی فردی و جمعی بشر و نیز ضمانت تاسیس جهانی معنادار و زیست مسئولانه برای انسان را بر دوش دارد.

اگر بخواهیم نتیجه ای از این نوشتار بگیریم باید گفت تحولات علوم انسانی در یک صد سال اخیر دو چیز را نشان می دهد که وقوف بدانها در نوع شناخت و تبیین ما از مسئله روش شناسی تاثیر بسزا دارد. نخست اینکه ما تنها در پرتو علوم انسانی (و نه علوم طبیعی و تجربی) و پایبندی به استقلال آنها پی می بریم که انسان و جامعه یعنی موضوعات و محتوای علوم انسانی بر خلاف علوم طبیعی همواره دگرگون شوند ه است. انسان و جامعه ذاتا متغیر اند. دوم اینکه علوم انسانی در درجه اول وفادار به فهم و معنار دار کردن زندگی و جهان بشر است و با محوریت این غایت و هدف می تواند به دخالت و دستکاری بپردازد. به این دلیل آخری است که علوم انسانی از استقلال ذاتی و تعهد عملی به این مولفه برخوردار است که همین مانع از ابزاری شدن آن در خدمت قدرت قرار می گیرد. پس ماهیت علوم انسانی انتقادی است. در اینجا می توان نسبت علوم انسانی را با منازعات روش شناسی که در کشور ما پرتب و تاب شده دریافت.